تبليغاتX
للحق

یکی از دوستان قدیم که سابقه طولانی در دوستس داریم و داستان ها از گذشته بین ماست نوشته ای برای من فرستاده که بسیار بسیار زیباست . اینجا گذاشتم به جای پست جدید که باید در باب رمضان باشد که ثمره روزه اخلاق نیکوست . این ماه بر شما هم پر برکت .

"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم , دین ها و آیین ها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:2 توسط محمد کشوری |

این دهان بستی دهانی باز شد           تا  خورنده  لقمه های  راز  شد

لب فرو  بند  از  طعام  و از شراب           سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان زنان  خالی  کنی           پر  ز  گوهرهای   اجلالی   کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن          بعد  از  آنش  با  ملک  انباز   کن

چندخوردی چرب و شیرین ازطعام         امتحان  کن  چند  روزی  در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر          یک  شبی  بیدار  شو  دولت بگیر...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:50 توسط محمد کشوری |

خیلی روزها اومدم و این صفحه رو باز کردم برای نوشتن اما به قول قدیمیها نه مقتضی موجود بوده و نه مانع مفقود ! مقتضی نوشتن حوصله است و موضوع خوب و به درد بخور و مانعش هم انگیزه ننوشتن بوده برای رصد کردن اوضاع و احوالات عالم ! بیشتر حسم اینه که دچار خودسانسوری مفرط شدم و از هول و ولای آنچه که در اطراف میگذرد دستم بر قلم (یا کیبورد!!) خشک شده . شاید هم ماتم بر آنچه که به این سرعت در صفحه روزگار نقش میبندد و نقشهای بسیار و آدمهای بسیار که می آیند و میروند . به هر حال نوشتن هم مثل همه کارهای عالم دل و دماغی میخواهد و سر سوزن شوقی به برانگیختن شوری در ذهنی. بعضی در کامنتها توهم کردند که افسرده ام  ونمینویسم که افسردگان عالم دست به قلم ترند . مشکلم اینست که دلیل بر نوشتن ندارم .

۲ ماهی که گذشت تلخ بود . بسیار تلخ که هنوزهم ( ودر آینده هم ) تلخی اش نخواهد رفت . روزهایی که غم انسانیت از دست رفته در اعمال و رفتار به ظاهر انسانهایی و به باطن گرگهایی درون را پرتلاطم میکند چه اینکه " حق در مقام توصیف وسیعترین چیزها و در مقام انصاف دادن تنگترین اشیاست "

امسال هم با مدرسه ای جدید و محیطی متفاوت آغاز کرده ام . مدرسه انرژی اتمی و ساختارهای متفاوتش . دانشگاه هم میرم برای تکمیل و تحویل پایان نامه( گرچه پایانی ندارد!!) به هر حال از گذشتن این روزها شادم ...

وخیلی صحبتهای دیگر که باید وقت گفتنش برسد ..

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد      عارف از خنده می در طمع خام  افتاد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:7 توسط محمد کشوری |

مدتهاست که مشتاق نوشتنم  اما نه اینکه خیلی حرفهایی داشته باشم که نگفتنشان مهم باشد و با گفتنشان گرهی از کار فروبسته ای بگشاید ٬ بلکه حرفهایی از جنسی که گفتنشان بندی ار بندهای در دل مانده ام را میگشاید و دردی را تسکین میدهد که گفتن و بیرون ریختن دردهای در دل مانده از خوبی های ادم بودن و زبان داشتن است . دردهای درون آدمها شاید به شکل کلمه و حرف درایند اما اینکه این کلمات و حروف چه جایی را برای نشستن و خانه کردن بر میگزیند را خدا میداند . بسیار به این میاندیشم که برای حرفی و در ورای آن دردی که از جان بر میآید باید جانی جستجو کرد که محرم این درد باشد . گاهی هم میاندیشم که تنها وظیفه من گفتن است و بس و شنیدن آن و شنونده ی آن نه من که آن است که خود میپسندد . اما تمام این افکار مشوش سببی نیست که عذر من را در برابر خودم که مشتاق گفتن و نوشتنم پذیرفتنی کند و من بر سر آنم که گر زدست برآید با گفتن و نوشتن و درد دل کردن کاری کنم که دل از غصه  به در آید . یک دهان خواهم به پهنای فلک ....

سال نو و بهار نو همیشه دلیل خوبیست برای نو شدن و دوباره به زندگی بهتر نگاه کردن ٬ فرصتی برای دوباره خوب دیدن تمام زیبایی هایی که در اطراف ماست و خود را از آن محروم کرده ایم . فرصتی برای نو شدن که نو شدن و تازه شدن هدف جهان است . جوهر و نهاد جهان همیشه در حال دوباره تازه شدن است و همه باید خود را با این حرکت دایمی هماهنگ کنند که هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار ...

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی     من نگویم که چه کن اهل دلی خودتو بگوی

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 17:42 توسط محمد کشوری |

اینجا رو باید آب و جارو کرد و گردگیری و از اول راه انداخت گرچه که عید و بهاری نیست و ایام خاص ! اما بین دو عید خوب میتونه خودش بهانه ای باشه برای شروعی دوباره تا اینکه برای دوستان با محبتی که اینجا سر میزنند به رسم ادب چیزکی باشه در خور ارادت ما به ایشان .

ملاصدرا مي گويد:
خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان
اما به قدر فهم تو کوچک مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريکي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها...
چنين کنيد تا ببينيد چگونه
بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند
در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند
و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟

سر ما و آستان حضرت دوست           که هرچه برما میرود ارادت اوست

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:28 توسط محمد کشوری |

مدتهاست که اینجا چیزی ننوشته ام ٬ نه اینکه حرفی نباشه که همیشه هست ولی این سکوت را دوست دارم . این سکوتی که این روزهای من را گرفته باعث میشه که بتونم بنشینم و به این فکر کنم که باید به کدام طرف بروم و دنبال چه چیزی بگردم ؟ این روزهای مونده از زندگیم رو صرف چه چیزی کنم ؟ وقتی ندونی دنبال چی میگردی زندگی میشه مثل رفتن در پی سراب . هی در راه بادیه میری و میگردی و فکر میکنی که رسیدی و دریغ از اینکه به آرامش و آسایشی برسی . به اطمینان نمیرسی و احساس نمیکنی که پا روی زمین محکمی گذاشتی که همیشه بتونی با این اطمینان و دل قرص و محکم و آرامش توی هیچ باد و طوفانی متزلزل بشی و از راهی که میری پشیمان و سردر گم برگردی . مگه برای هر کسی چه قدر وقت هست که این وقت هم به تجربه کردن بگذره و ندونی که به دنبال چی میگردی ؟این روزها که میره به خیلی چیزها فکر میکنم و ذهنم مشغول به این فکرهای تو در تو و درهم شده است . وقتی به راه حل مساله ای فکر میکنی هزار تا راه حل غلط و درست به ذهنت خطور میکنه که معلومه یکیش بیشتر درست نیست اما همین یکی هم باید پیدا بشه که بتونی بهش تکیه کنی . به این فکر میکنم به راه حل نهایی در سکوت ...

آقای کاظمی در غم فرزندش به سوک نشسته است ٬ از صمیم قلب بهش تسلیت میگم .

سعی میکنم که بنویسم ولی نوشتن وقت و موضوع میخواد که باید کمکی برسه تا خدا چی بخواد .

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:14 توسط محمد کشوری |

وقتی هر روز یا بهتره بگم هرشب میام که یه چرخی توی نت بزنم و نگاهی به این وبلاگ گرد و خاک گرفته میندازم٬ بیشتر از اینکه از رکود و بی چیزی این وبلاگ شرمنده بشم حس شرمساری دارم از کسایی که هنوز سری به اینجا میزنند . دلم میخواد بهترین چیزی که میتونم رو براشون بنویسم شاید کمی بشه محبت و معرفتی رو که هنوز به خرج میدن رو جبران کرد . ولی چیزی که در خور محبت دوستانه باشه رو نمیتونم بگم . شاید مشکل اصلی اینه که مدتیه یا مدتهاست که به زمزمه درونی خیلی حرفهام خو گرفتم و برام سخت شده که چیزی که در ذهنم میگذره رو به روی کاغذ حقیقی یا مجازی بیارم و بازگو کنم . خیلی وقتها این شعر توی ذهنم میچرخه که " هین سخن تازه بگو تا دوجهان تازه شود ..." ولی جهان من تازه شده و حرفی تازه نیست!! حرف همون حرفای قدیمی و قبلیست اما پختگی و عمقش هر روز بیشتر میشه و عمق جدید دنیای جدید رو متولد میکنه . " یک قصه بیش نیست غم عشق ..." پس دنبال حرف تازه نیستم که چه حاجت به حرف و دنیای تازه ؟ " خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است " چرخش از دنیای بیرون به دنیای درون و عالم کثرت به وحدت همیشه سفری جذاب بوده و هست مخصوصا وقتی که احساس میکنی در گفتن و شنیدن حرفهات هزاران هزار سوء تفاهم میتونه باشه که نه تو مقصری و نه اون کسی که میشنوه و میخونه . وقتی بسیاری از مفاهیم و کلمات چندپهلو معنی میدهد نمیشه کسی رو به خاطر برداشت متفاوتش و بعضی وقتها متناقضش سرزنش کرد و ازش ناراحت شد . برای همینه که باید گشت دنبال کلمات محکم و بی تفسیر و تاویل و پیدا کردن این کلمات عمری جستحوی درونی میطلبه ...

راستی نتایج ارشد آمد و منم ۶۰ تا ۹۰ شدم در فلسفه و فلسفه منطق و تاریخ علم ( در گرایشهای مختلف!!) حالا تا نتیجه نهایی بیاد. البت که درخواست برای اتمام اون رشته نصفه در دست کمسیون دانشگاهست! تا خدا چی بخواهد ...

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش      گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند       خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:57 توسط محمد کشوری |

وقتی صفحه وبلاگم رو باز میکنم نوشته اولش که "للحق" باشه طوری توی ذهنم رسوخ میکنه که انگار بار اولی که دارم میبینمش. معنی حق و حقیقت سالهاست که برای من جای فکر و سوال داره و هر دفعه به سنگینی این سوالات بیشتر پی میبرم . به این فکر میکنم که حق و حقیقت کجاست و دست کی میتونه باشه ؟ ملاک حق بودن و حق نبودن چیه؟ حق مطلق وجود داره یا از دید هر کسی میتونه حق و باطل فرق کنه ؟ اگه فرق کنه هر دوتاشون چه سهمی از حق بودن دارند؟ میبینید؟؟ دنیای ذهن با این کلمات معصوم چه کاری میکنه و چه طور همه چیز رو در عالم خیال از این سو به آن سو میکشه ؟ وقتی خودم و کارهای خودم رو میبینم و بهشون فکر میکنم احساس میکنم که این جدال حق و باطل درونی من از دوگانه ی رفتار و اعتقادم بر میاد . یعنی وقتی به چیزی اعتقاد داری و حق میدونیش ولی وقتی پای عملت میرسه به هزار و یک دلیل نمیتونی مطابق اعتقادت عمل کنی دچار تناقض میشی . معلومه که کسی نمیتونه این که در عمل و اعتقاد نفاق و دورویی میکنه رو بپذیره و در اولین واکنش مجبوره که برای رفتارش ملاک و عیار جدیدی متفاوت از اون چیزی که قبلا قبول داشته بتراشه و رفتار و کردارش رو با ساختار جدیدی تعریف کنه که اقلا برای خودش توجیه داشته باشه . اینجاست که میبینم در حال حک و اصلاح دائمی خطوط قرمز ذهنم هستم و اینقدر این خطوط پاک شده و جابه جا شده که معلوم نیست روز اول چی بوده و چی باید باشه . به این میگن اخلاق نون به نرخ روز خوردن و بند بازی . بعدهم یا این اخلاق در وجودت از روز اول بوده و بهش ایمان داشتی برای زندگی راحت یا اینکه اینقدر فشار عالم وآدم بهت زیاد میشه که یه روزی کم میاری و بی خیال ایستادن میشی . به قول یکی آبروداری این روزها سخت شده مخصوصا پیش خودت و وجدانت و خدای خودت . ثمره این دورویی اینه که از خودت و رفتارت وریاکاریت بدت میاد و حالت به هم میخوره و چه عذابی بدتر از اینکه اینجوری در اعمال و رفتارت حبس بشی . اما فکر میکنم که حق مطلق هست و در دسترس اما ماییم که " کوری را بر هدایت و روشنایی برگزیدند ..."

این روزها که میگذره به تلخی و شیرینی پیش میره و کی بوده که زندگی با تلخی و شیرینی پیش نره؟؟ چیزهایی هست که اگه بخواهم برای دوستان اینجا بگم بازهم کمی زمان میخواد که بگذره ولی عجالتا ما هستیم و زندگی هست و شیرینی هست و البت که تلخی هم هست ....

پیشنهاد کتابم برای شما "آسیا در برابر غرب" از" داریوش شایگان" می باشد واینکه از فردا نمایشگاه کتاب شروع میشه . چیز خوبی دیدید به منم بگید . یا علی  

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو         آتش به من اندر زن و آنم بستان....    

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط محمد کشوری |

وقتی سنت کمتره و زیاد بالا و پایین روزگار و سختی و آسونیش رو ندیدی همیشه به این فکر میکنی که باید هر روز و هر روزت یه اتفاقی بیفته و هیجانش با روز قبل برات تفاوت ایجاد کنه و این فرق و تفاوت رو زندگی کردن میبینی . برای ما که غالبمون درس میخونیم پیشرفت تعریف میشه با سال به سال قبول شدن و کلاس بالاتر رفتن . مدرک بالاتر گرفتن و دانشگاه دیدن . بعدش هم زندگی میفته روی یه روال ساده و معمولی و روزمره مثل یه منحنی که از پایین به بالا صعود کرده و حالا با شیب صفر  رو به جلو برای خودش میره تا اجل مسمی برای هر کسی ( و البته پنهان نماند که بعضی وقتها این منحنی ممکنه نزولی باشه که واویلا ...) و وقتی هم رفتی همه چیز تموم شده به نظر میرسه . گاهی شاید نگاهی و یادی و گذری از روی حسرت که چه حیف !! ولی به نظر شما زندگی میتونه همین باشه و همین؟؟ یه چیز مهمتر! اینکه از وقتت توی این زندگیت چه طوری استفاده میکنی خیلی بستگی به این داره که این زندگی و اون طرفش رو چه طور میبینی . اصلا به اون طرفش اعتقاد داری یا نداری ؟ اصلا نمیخواهم که اینجا درس اخلاق بدم یا نصیحت کنم و ... هدفم اینه که برای خودم و شما تحلیل کنم که بالاخره ما چه کاره ایم و دنبال چی میگردیم؟ بتونیم تکلیف خودمون رو روشن کنیم و برای زندگی سرو ته پیدا کنیم و راه و روش . فکر کنم که این اصلیترین و اساسیترین سوال هر آدمی میتونه باشه . وقتی این سوال برات پیش میاد یا میگردی و جوابش رو برای خودت پیدا میکنی که جواب این سوال میتونه راه و رسم و نگاهت رو به زندگی تغییر بده یا اینکه مثل شاید خیلی از آدما کلا بی خیالی طی میکنی و به همین چیزایی که برات تهیه دیدند مثل درس و کار  و مدرک خودت رو سرگرم میکنی تا مهلتت به سر برسه . سعدی میگه که " آنچه نپاید دلبستگی را نشاید " این جمله خیلی راهگشاست که چرا آدم اگر فکر کنه نمیتونه دل خودش رو به این چیزهایی که به نظر شیرین میرسه راضی کند و کنار بیاد !  وقتی دلت رو نمیتونی با چیزی که میدونی پایانی داره  راضی کنی پس باید دنبال چیزی گشت که بشه جدای این روزمره گیها به اون دلخوش داشت و زندگی رو به اون معنا تفسیر کرد .به این چیزا زیاد فکر کنیم و فکر کنید حتما باعث یک قدم جلو رفتن میشه که همین یک قدم کافیه ...

تعطیلات طولانی عید به مدرسه رفتن گذشت  و یک سفره ۲ روزه و کلی مشغولیات ذهنی !! ولی شکر خدا به آرامش و دلخوشی گذشت که بهترین نعمت خداست در سرتاسر عالم ...

 برای خواندن در سال جدید کتاب "بیان در علوم و مسال کلی قرآن" اثر مرجع بزرگ آیت الله العظمی خویی رو پیشنهاد میکنم و " نهاد ناآرام جهان " اثر دکتر سروش  پیشنهاد میکنم .

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم         ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:47 توسط محمد کشوری |

... تا آنکه تشریف و بزرگواری از سوی خداوند باری به محمد (ص) رسید و او را از بهترین خاندان و گرامیترین دودمان برکشید . فرزندان او بهترین فرزندان و خاندانش نیکوترین خاندانند. در گرداگرد مکه روییدند و در کشتزار بزرگواری بالیدند. او پیشوای کسی است که راه پرهیزگاری پوید و چراغ آن کسی است که راهنمایی جوید .چراغی است که پرتو آن دمید و درخشی است که روشنی آن بلند گردید و آتشزنه ای است که روشنی کار است و شریعت او راه حق را نمودار . سخنش حق را از باطل جدا سازد و داوری او عدالت است. او را هنگامی فرستاد که پیامبران نبودند و مردم به خطا راه می پیمودند و امتها در جهل و نادانی می غنودند ...

قرارگاه او بهترین قرارگاه است و خاندان او شریفترین پایگاه است . از معادن ارجمندی و کرامت و مهدهای پاکیزگی و عفت . دلهای نیکوکاران به سوی او گردیده و دیده ها در پی او دویده . کینه ها را به دست او نهان کرد و خونخواهی ها به برکت او خاموش شد .مومنان را به دست او برادران هم کیش ساخت و جمع کافران را پریش . خواران را به او ارجمند ساخت و سالار و عزیزان را بدو خوار . گفتار او ترجمان هر مشکل است و خاموشی او زبانی گویا برای اهل دل ....  

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:29 توسط محمد کشوری |